ساریناسارینا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 19 روز سن داره

دختر نازنینم سارینا

4ماهگیت مبارک

1392/1/10 23:45
نویسنده : مامی فریبا
124 بازدید
اشتراک گذاری

سلام نازنینم امروز 10.1.92 و دیروز تو 3ماهگیت تموم شد و وارد ماه 4 از زندگیت شدی خیلی خوشحالم که 4ماه که تو پیشمونی و خدارو شکر میکنم از نعمت داشتنت و دیروز هم بخاطر روز 4ماهگیت خیلی خوشحال بودم و هم دیروز برای گردش با مامانم و2خاله های ک.. باغچه ای و نخودی و بابایی رفتیم دلوار اونجا زادگاه رئیسعلی دلواری اتفاقا با یکی از نوادگانشم عکس انداختیم که برات میزارمشون خلاصه اینکه بزار از اول برات تعریف کنم ما ساعت 4 رفتیم دنبال خاله فریده و مامانم و خاله فرزانه و حرکت بسوی دلوار از بوشهر تا دلوار نیم ساعت راه بیشتر نیستش و ساعت 5رسیدیم اول رفتیم سمت موزه شهید رئیسعلی دلواری و داخل موزه کمی چرخ زدیم و گشتیم تا اینکه رسید به توی حیاطش اونجا یکی از نوادگانش با لباس مخصوص وایساده بود و همه باهاش عکس می انداختن اول که به بابایی گفتم بیا بریم عکس بندازیم گفت اه نرید مرد کثیفه ها ما گفتیم برو بابا کجاش کثیف جنس خراب این حرف میزد که مانریم عکس بندازیم ولی مامانت و خاله هات و مامانم مثل شیر رفتیم و عکس بندازیم که باباتم مثل گربه ها آب دهنش راه افتاده بود برای عکس انداختن که منتظر بود بهش یه تعارف کوچیک کنیم و بیا و ماهم تعارف کردیم که با کله اومد و رفت توی بغل مرده بوسش کردخندهخندهخندهمیگی نه ببین خودتاونجاهمه از خنده مردن و داشتن نگاه بابایی میکردن اینم عکس از نوه رئیسعلی دلواری که تورو دادم بغلش  که باهات عکس بندازهخندهخندهاون زن زشتیم که اون پشت وایساده خاله فریه ک..باغچه ایتهقهقههو بعد رفیتم چنتا عکس با مجسمش انداختیم بعد رفتیم سمت ساحلش که نگو خوش تر از همش اونجابود بین راه مثل بچه کوچیکا یکم با باباییت تاب بازی کردیم و عقدمون خالی کردیم آخیش سبک شدیم بعدش رفتیم سمت دریا سمت که چه عرض کنم پریدیم توی دریا و بازی کردیم و عکس انداختیم بعد کیف قایق سواریمون گرفت  ولی بابایی نیومدناراحت تو رو نگهت داشت البته تو خوابیده بودی توی بغلش منو مامانم وخاله هات رفتیم سوار شدیم جات خالی راستی یکمی هم پاهات توی آب دریا زدم و ساعت 8 شد که اومدیم توی پارکش نشستیم و نخود خوردیم و بعد راه افتادیم برای خونه شنیدی میگن نخودنخود هرکی رود خانه خودنیشخند

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

rasta
10 فروردین 92 21:45
سلام ، نازک نارنجی خانم! مامان که نباید انقدر نازک نارنجی باشه ! باید شجا باشه ، واکسن که ناراحتی نداره!!! (حالا نیست خودم خیلی شجام!! ) مبارکه عشق من، مبارکه سرینی نازم ، ایشالله جشن عروسیت گوگولی من!! چشم منو دور دیدن ،خوب میرین میگردینا شیتونا!!! من که از خونه به زور میتونم برم بیرون.... هئئی دست رو دلم نزارین که از بس تو خونه نشستم دیگه حالم از اتاقم بد میشه! زانیار نامردم رفته دیدن خونوادش کرمانشاه!منو با خودش نبرده! حوصلم خیلی سر رفته! مخم بشینم درس بخونم ، از صبح هی میگم بشینم بخونم، حسش نمیاد! دیگه الان میخام استارتو بزنم! اتفاقا فریبا باورت نمیشه!!! انقدر من با اینجور آدما عکس انداختم که نگو!!! دقیقا درکتون میکنم!! از این خونواده های باحال خیلی خوشم میاد!!! من با رفتگر محلمون هم عکس دارم!