4ماهگیت مبارک
سلام نازنینم امروز 10.1.92 و دیروز تو 3ماهگیت تموم شد و وارد ماه 4 از زندگیت شدی خیلی خوشحالم که 4ماه که تو پیشمونی و خدارو شکر میکنم از نعمت داشتنت و دیروز هم بخاطر روز 4ماهگیت خیلی خوشحال بودم و هم دیروز برای گردش با مامانم و2خاله های ک.. باغچه ای و نخودی و بابایی رفتیم دلوار اونجا زادگاه رئیسعلی دلواری اتفاقا با یکی از نوادگانشم عکس انداختیم که برات میزارمشون خلاصه اینکه بزار از اول برات تعریف کنم ما ساعت 4 رفتیم دنبال خاله فریده و مامانم و خاله فرزانه و حرکت بسوی دلوار از بوشهر تا دلوار نیم ساعت راه بیشتر نیستش و ساعت 5رسیدیم اول رفتیم سمت موزه شهید رئیسعلی دلواری و داخل موزه کمی چرخ زدیم و گشتیم تا اینکه رسید به توی حیاطش اونجا یکی از نوادگانش با لباس مخصوص وایساده بود و همه باهاش عکس می انداختن اول که به بابایی گفتم بیا بریم عکس بندازیم گفت اه نرید مرد کثیفه ها ما گفتیم برو بابا کجاش کثیف جنس خراب این حرف میزد که مانریم عکس بندازیم ولی مامانت و خاله هات و مامانم مثل شیر رفتیم و عکس بندازیم که باباتم مثل گربه ها آب دهنش راه افتاده بود برای عکس انداختن که منتظر بود بهش یه تعارف کوچیک کنیم و بیا و ماهم تعارف کردیم که با کله اومد و رفت توی بغل مرده بوسش کرد

میگی نه ببین خودت
اونجاهمه از خنده مردن و داشتن نگاه بابایی میکردن اینم عکس از نوه رئیسعلی دلواری که تورو دادم بغلش که باهات عکس بندازه

اون زن زشتیم که اون پشت وایساده خاله فریه ک..باغچه ایته
و بعد رفیتم چنتا عکس با مجسمش انداختیم
بعد رفتیم سمت ساحلش که نگو خوش تر از همش اونجابود بین راه مثل بچه کوچیکا یکم با باباییت تاب بازی کردیم و عقدمون خالی کردیم آخیش سبک شدیم بعدش رفتیم سمت دریا سمت که چه عرض کنم پریدیم توی دریا و بازی کردیم و عکس انداختیم بعد کیف قایق سواریمون گرفت ولی بابایی نیومد
تو رو نگهت داشت البته تو خوابیده بودی توی بغلش منو مامانم وخاله هات رفتیم سوار شدیم جات خالی راستی یکمی هم پاهات توی آب دریا زدم و ساعت 8 شد که اومدیم توی پارکش نشستیم و نخود خوردیم و بعد راه افتادیم برای خونه شنیدی میگن نخودنخود هرکی رود خانه خود


4ماهگیت مبارک
